تبليغاتX
بیا یه فکری برا اینکه اسمش زندگیه بکنیم
اجتماعی

معلم دربندم!

دوباره با تو می گویم چرا که من و تو حکایت یک شعریم ، شعری که وصف گچ و تخته و چهل جفت چشم سیاه است. میدانی؟ هنوز هم به انتظار ظهور لبخند مهربانت در قاب رنگ و رو رفته کلاس درسمان ، دفتر خالی از الفبای زبان مادری را ورق می زنم؟

 

می دانم آنجا که هستی چقدر سرد و تاریک است . و نوک قلمت را شکسته اند تا نوشتن از یاد ببری! چه اوهام باطلی! و چه نگرش حقیری! به همان حقارت ماهیت و اصالتشان و به همان کوچکی دنیاهایشان. و این حقارت از آن آنان است . ارزانیشان باد!

 

مگر می شود دستهای اندیشه را گرفت و به آن دست بند زد ؟ مگر می شود  اندیشه در پشت  میله سرد آهنی در حبس بماند؟!! کدام پرنده در قفس پرواز از خاطر برده است؟!

 

می دانم در آن چاردیوارهای بلند تاریک ، پر از بوی تعفن ظلم و بیداد هنوز هم یک معلمی. و اینبار سلول کوچک نم دارت ، کتابخانه تو شده و کلاس درست هنوز پا برجاست.

کتاب می خوانی و می خوانی که در تاریخ هیچ سرزمینی در بند کردن هیچ آزاده ای به تداوم هیچ استبدادی نیافزوده است.

 

می دانم که دلت تنگ است . تنگ نوشتن کلمه سفید عشق بر روی تخته ی سیاه کلاس. تنگ شنیدن پچ پچ شیطنت ها و کر کر خندیدن آن تنبل های نیمکت آخر! می دانم که حس معصومیت آنان در اینکه نمی دانند آن بیرون چه دنیای تاریکی ست، اخم پنهانی بر دوش پیشانی بلندت گذارده است. و می دانم چشمی به ساعت و چشمی به پنجره داری تا کوروش با دوچرخه ی تق و لقش ، هن هن کنان از سر کار به سر نیمکت کلاس برگردد.

 

می دانم که دلت برای مادرت تنگ است و برای دیدن لیلاهایی که هنوز به آنان عاشقی.

برای تنفس هوای سبز کوههای کردستان زیبا. برای شنیدن صدای آبی رنگ شر شر باران!

 

 آخر چرا "به نام خدای" نوشته هایم می شوی!

آخرچرا گمان می کنم در پشت همه دیوارهای بلندی!

آخر چرا به همه کلاسهای درس من پا گذاشتی تا از من آشنا ترشوی!

و آخرچراهمه آنقدر کوچک اند و زیر پای حقانیت تو له می شوند؟

 و چرا من دلم تنگ است تنگ پژمرده گشتن آن شاخه گل رز روز معلم ات !

و چرا همه "باران" های شعر شاعران در چشمان من جمع شده تا به شنیدن نام "فرزاد" ببارد؟

و چرا.....................................................................

+ نوشته شده در  87/03/02ساعت 9:42  توسط دردنوشت  | 


 اینتر ناسیونالیسم ایرانی

 

در پی اعلام اين نکته که تا کنون ۶۵۰۰۰ شرکت تجاری ايرانی در دبی ثبت شده اند، يکی از ايرانيان گفت: ما ايرانی ها صبح در تهران از خواب بيدار می شويم. محل شرکت تجاری و مرکزخريدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصيل به فرانسه يا لندن می رويم، اما چون از کار در اروپا خوش مان نمی آيد، در ايالات متحده آمريکا کار می کنيم. و هر وقت بيکار شديم برای گرفتن حقوق بيکاری به اروپای مرکزی می رويم. برنامه های تلويزيونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دريافت می شود. فيلم های مان را در بيابان های ايران می سازيم. اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش می دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازی می گيريم.

در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستيم، مهم ترين مقالات سياسی مان در اوين نوشته می شود، اما در پاريس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شويم، اما صلاحيت مان در تهران رد می شود، بنابراين در برلين انتخابات را تحريم می کنيم و در لندن تصميم می گيريم رفراندوم برگزار کنيم. در هلند عضو پارلمان و در اسرائيل رييس جمهور می شويم. در تهران با حکومت مخالفت می کنيم، در عراق با حکومت می جنگيم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنيم. در تهران کنسرت موسيقی راک برگزار می کنيم، اما در فرانکفورت کنسرت موسيقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسيقی پاپ ايرانی شرکت می کنيم، اما در آنتاليا می رقصيم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زيبايی می شويم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان دفاع می کنيم.

وليعهدمان در آمريکاست، ملکه مان در يکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئيس جمهورسابق مان در پاريس زندگی می کنند، رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزير عراق سالها در ايران زندگی می کرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است. در ايران زندگی می کنيم، در ترکيه تفريح می کنيم، در آمريکا پولدار می شويم و برای مرگ به ايران برمی گرديم.

 

 

با تشکر از رضا

 

منبع: وبلاگ قشنگ B Team

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 8:19  توسط دردنوشت  | 

ـ پيرامون نوشته‌ی آقای فرخ نعمت‌پور تحت عنوان »تهديد خانم کلينتون و سکوت احزاب کردی!« ـ

ناصر ايرانپور

آقای نعمت‌پور يکی از فعالان سياسی کردستان و ايران در خارج از کشور می‌باشد که‌ هر از چندگاهی مقالاتی را در نشريات چاپی و الکترونيکی منتشر می‌سازد. من تا مطالعه‌ی مقاله‌ی مورد بحث وی را به‌ اعتبار مقالاتش و عضويتش در »انجمن قلم«، انسانی خوش‌فکر، ژرف‌گرا، غيرسطحی و به‌ ويژه‌ به‌ اعتبار عضويتش در سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) و در هيئت دبيران نشريه‌ی »کار آنلاين« چپ و سوسياليست و دمکرات می‌دانستم. اما اين مقاله‌ و هشدار کوتاه وی ‌تصور ذهنی مرا تا اندازه‌ای بر هم ريخت؛ چرا که‌ هيچکدام از صفاتی که‌ برشمردم را در نوشته‌ی اخير ايشان نيافتم. به‌ همين سبب آن هنگام که‌ برای نخستين بار نوشته‌ را در سايت »بوروژهه‌لات« ديدم گمان کردم که‌ اشتباهی رخ داده‌ است و اين نوشته‌ از آن او نيست، لذا به‌ سايت سازمان متبوع ايشان رفتم و دريافتم که‌ نخير، اين مقاله‌ را به‌ واقع خود وی نوشته‌ است. البته‌ ناگفته‌ نماند که‌ دو مقاله‌ای که‌ ايشان مدتها پيش تحت عنوان »رئيس جمهور کردستان« و »بازخوانی جمهوری کردستان« نگاشته‌ بودند نيز چندان چنگی به‌ دل نمی‌زدند و از ضعفهايی جدی از حيث متديک، منطق و استدلال و فاکتها و داده‌های درونی برخوردار بودند. اما اين هشدار کوتاه‌ اخير ايشان را »نقطه‌عطف« و تغيير ملموس سمتگيری، بطور مشخص گرايش به راست سياسی و به‌‌ سمت »ناسيوناليسم« (که‌ جعلاً »ناسيوناليسم ايرانی«) نام گرفته‌ است، به‌ سمت گرايشات »وطن‌خواهی« سلطنت‌طلبان که‌ هيچ عنصر دمکراتيک و مثبتی را در آن نمی‌بينم و در نهايت به‌ سمت »مبارزه‌ی ضدامپرياليستی«، گرايشی که‌ نتايج فاجعه‌بار ببارآورد و امروز حتی کسانی چون فرخ نگهدار هم قادر به دفاع‌ آشکار از آن نيستند، ارزيابی می‌کنم.


حال با اين مقدمه‌، اندکی مشروح‌تر به‌ »اشتباهات« و مبانی فکری آقای فرخ نعمت‌پور بپردازيم. ايشان می‌گويند:

خانم کلينتون از »نابودی ايران« سخن گفته‌ است.
اين سخنان متوجه‌ »نابودی هفتاد ميليون« ايرانی و‌ »محو هميشگی مردم« و »نابودی اصل ماندگاری زندگی در کردستان« است.
کردها هم بخشی از »ملت ايران« هستند.
»احزاب کردی سکوت معناداری« در مقابل اين »تهديدات« نموده‌اند.
بسياری از نيروهای اپوزيسيون ايران »متونی اعتراضی« را انتشار داده‌اند.


بايد گفت که‌ هيچکدام از داده‌ها و پيش‌فرضهای فوق درست نيستند، بدين معنی که‌:

نه‌ خانم کلينتون »ايران« را تهديد به‌ نابودی کرده‌ است،
نه‌ اين سخنان متوجه‌ نابودی »هفتاد ميليون ايرانی« و »محو هميشگی مردم« و »اصل ماندگاری زندگی« است،
نه‌ کردها بخشی از »ملت ايران« هستند،
نه‌ احزاب کردی سکوت معناداری اختيار کرده‌اند و
نه‌ بسياری از اپوزيسيون ايران »متون اعتراضی« چون اعلاميه‌، اطلاعيه‌ و ... انتشار داده‌اند.


پيش‌زمينه‌ی تهديد کلينتون عليه‌ »جمهوری« اسلامی

هيلری کلينتون مشخصاً »جمهوری اسلامی ايران« را تهديد کرده‌ است و نه‌ ايران را. و ايشان تنها به‌ تهديدات و تحريکات حکومت ايران پاسخ داده‌ است و گفته‌ است که‌ »اگر جمهوری اسلامی اسرائيل را مورد حمله‌ قرار دهد، وی را نابود خواهد کرد«. آيا در چنين صورتی جنگ‌افروز اصلی »جمهوری« اسلامی است يا آمريکا؟ آيا بايد بر عليه‌ حکومت اسلامی و جنگ‌افروزيهای آن اطلاعيه‌ داد يا بر عليه‌ يک نيمه‌کانديد انتخاباتی؟! در ضمن سوال‌برانگيز است که‌ چرا آقای نعمت‌پور نقل‌قول را قيچی‌کرده‌ می‌آورد. همچنين پرسيدنی است که‌ چرا ايشان کشمکش »جمهوری« اسلامی و آمريکا را بعنوان نزاع »ملت« ايران و دولت آمريکا معرفی نموده‌ است، چرا که‌ در نوشته‌ی کوتاه‌ ايشان فاکتور »جمهوری« اسلامی به‌ کلی از قلم افتاده‌ است. آيا اين کار تعمدی صورت گرفته‌ يا گرفتاريهای زندگی آن را تحميل نموده‌ است. اميدوارم که‌ دومی آن صادق باشد. به‌ هر حال، اين‌ تنها »جمهوری« اسلامی است که‌ خود را »ملت ايران« می‌نامد. تصور نمی‌کنم که‌ راست‌ترين جناحهای اپوزيسيون ايران نيز حکومت اسلامی ايران را »ملت ايران« بنامند، چه‌ برسد به‌ نيرو و يا کسی که‌ خود را چپ و دمکرات و سوسياليست معرفی کند. اما آقای نعمت‌پور گوی سبقت را از راستها نيز ربوده‌ است. به‌ هر رويي، يکی از دو طرف اين کشمکش »جمهوری« اسلامی است که‌ نبايد از قلم انداخت و از آن بدتر، »ملت« ايران را نيز وکيل و وصی آن نمود.


ابعاد جنگ احتمالی حکومت ايالات متحده‌ی آمريکا و حکومت اسلامی ايران

همانطور که‌ گفته‌ شد، اين تهديدات پاسخی به‌ تهديدات و تحريکات حکومت اسلامی ايران است و نه‌ عليه‌ مردم ايران. به‌ اعتقاد من احتمال اينکه‌ در آينده‌ جنگی بين آمريکا و ايران دربگيرد، بسيار اندک است. اما چنانچه‌ جنگی هم رخ دهد، اين جنگ نه‌ جنگی کلاسيک، رودرو، زمينی و حتی به‌ شيوه‌ی عراق و افغانستان، بلکه‌ بسيار موضعی و کوتاه‌ و متوجه‌ شريانهای هسته‌ای و نظامی و احياناً سياسی و اقتصادی حکومت ايران خواهد بود. لذا سخن گفتن از »نابودی هفتاد ميليون ايرانی« در اين جنگ و »محو اصل زندگی در اين کشور« اغراقهايی بغايت کودکانه‌ می‌باشد. در عرض دو جنگ جهانی اول و دوم هم نصف اين جمعيت کشته‌ نشدند، تازه‌ آقای نعمت‌پور جمعيت مردم اسرائيل را که‌ از قربانيان چنين جنگ احتمالی خواهند بود را نيز به‌ آمار خود نيافزوده‌ است. (اميدوارم اين سهل‌انگاری از سر تعمد نباشد و ايشان فکر نکنند که‌ مردم آن ديار انسان نيستند.)


باز هم تکرار افسانه‌ی »ملت ايران«

آقای نعمت‌پور می‌پرسند که‌ مگر »مردم کُرد بخشی از ملت ايران نيست؟« در مقابل بايد پرسش نمود که آيا‌ آقای نعمت‌پور در جريان نزاع فکری دست کم يک دهه‌ی اخير بين روشنفکران کُرد از سويی و شووينيست »ايرانی« از سوی ديگر نبوده‌ است؟ پرسيدنی است که‌ اين ادبيات متعلق به‌ کدام طيف فکری و سياسی ايران می‌باشد؟ غيراز اين است که اين ترمنولوژی‌ ـ از چند استثنای کوچک که‌ بگذريم ـ متعلق به‌ حکومت اسلامی ايران، سلطنت‌طلبان و ناسيوناليستها (»ملی‌گرا‌«ها) و شووينيستها و کلاً جناح راست سياست در ايران می‌باشد؟ آيا ما بايد با آقای نعمت‌پور عضو »انجمن قلم کُرد« هم چانه‌ بزنيم که‌ ايران »ملت« است يا نه‌، کرد »ملت« است يا نه‌؟! من معتقد هستم که‌ تاکنون هيچ انديشمندی بطور جدی موفق نگرديده‌‌ ثابت کند که‌ »ايران يک ملت است«، با اين وصف آقای نعمت‌پور اين ادعا را می‌کنند، هر چند که‌ می‌دانند که‌ اين واژه‌ از دستگاه‌ نظری شووينيسم و دکترين »ملت‌سازی« رضاخانی سرچشمه‌ می‌گيرد. پرسيدنی است که‌ بر طبق کدام تعريف علمی »ملت« از (به‌ قول آقای نعمت‌پور) »اقوام و مليتها« بوجود می‌آيد. آيا »ملت« مجموعه‌ی انسانهايی را تشکيل می‌دهد که‌ زير چتر قانون يک کشور زندگی می‌کنند؟ تکليف چيست اگر خود قانون مورد مناقشه‌ باشد؟ آيا »ملت« شامل انسانهايی است که‌ از يک فرهنگ و تاريخ واحد برخوردار هستند؟ آيا ما در ايران از يک تاريخ و فرهنگ واحد برخوردار هستيم؟ مگر بحث بر سر اين نيست که‌ همين تاريخ بخشاً ساختگی است و شامل تنها بخشی از ايران می‌شود و تاريخ واقعی بخشهای ديگر را از آن سانسور کرده‌اند؟ مگر نه‌ اين است که‌ يکی از عواقب فاجعه‌بار همين »ملت‌سازی« زبان‌کشی و فرهنگ‌کشی، آنهم نه تنها‌ از يک خلق، بلکه‌ از خلقهای مختلف، به‌ منظور ذوب و آسيميله‌ کردن آنها در خلق حاکم بوده‌ است؟ آيا من بايد »ملت‌سازی« رضاخان ميرپنج را از آن خود بدانم که‌ تيشه‌ به‌ ريشه‌ی تاريخ و فرهنگ من زد و اما تاريخ کردستان ايران و عراق و ترکيه‌ و سوريه‌ را از آن بيگانه‌ بدانم؟ آيا »ملت«، آنگونه‌ که‌ رنه‌ می‌گويد، روح و روان و همه‌پرسی هر روزه‌ نيست؟ آيا آن هنگام می‌توان در يک رفراندوم گفت که‌ من »ملت کُرد« و صاحب يک اراده‌ی واحد و مشترک هستم؟ بر اساس چه‌ معياری آقای نعمت‌پور ايران را »ملت« می‌نامند و کردستان را نه‌؟ آيا استدلال جدی می‌تواند برای آن وجود داشته‌ باشد؟ آيا بر اساس چنين مبنايی اساساً می‌توان اعتقاد به‌ حق تعيين سرنوشت ملل داشت يا اينکه‌ ايشان می‌گويند که‌ چپ و سازمان متبوعش از اين لحاظ نيز در اشتباه‌ بوده‌ و حق با سلطنت‌طلبان بوده‌ است و اين حق مربوط به‌ همسايه‌ است و ارتباطی به‌ ايران ندارد؟ ايران، به‌ اعتقاد من، اگر در اعصار کهن هم »ملت« بوده‌ باشد که‌ نبوده‌ و نمی‌توانسته‌ باشد، چون اصولاً »ملت« پديده‌ای است جديد و از انقلاب کبير فرانسه به‌ بعد‌ پديدار شد و پروژه‌ای است که‌ در کشورهای شرقی با شکست مفتضحانه‌ای روبرو شد، علی‌الخصوص در 80 سال اخير »ملت« نبوده‌ است، نه‌ »ملت فرهنگی« (اتنيکی)، يعنی متشکل از اعضای يک فرهنگ و قوم واحد و نه‌ »ملت مدنی« (يا سياسی)، يعنی متشکل از شهروندان برابر حقوق. پيدايش جنبشهای ملی در مناطقی چون کردستان و آذربايجان و خوزستان و ترکمنستان و بلوچستان گويای اين واقعيت است. اينکه‌ برای نمونه‌ کردستان از بسياری لحاظ ـ من جمله‌ زبانی، فرهنگی، تاريخی ـ قرابتهای بسياری با مابقی مردم ايران، به‌ ويژه‌ مردم فارس‌زبان ايران دارد، چيزی از ملت‌بودنش نمی‌کاهد. ملت پديده‌ای مکانيکی و ساخته‌ و پاخته‌ی ذهن اين يا نخبه‌ و حکومت نيست (کمااينکه تضييقات‌ رضاخان هم قادر نگرديد »ملت ايران« را بر اساس يک زبان، يک فرهنگ، يک دين، يک مذهب، بر اساس زيرپاگذاشتن حقوق مدنی، سياسی و کلکتيو مردمانی چون کردستان مخصوصاً به‌ اين دليل که‌ به‌ دين »رسمی«، بخوان دين آنان، تعلق نداشتند، بتراشد). ملت قبل از هر چيز از هويت و اراده‌ی مشترک بوجود می‌آيد. اين هويت و اراده‌ی يکسان‌ در ايران وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته‌ باشد. برعکس آن، اين اراده‌ در بخشهای کردستان به‌ وضوح ديده‌ می‌شود. آيا مردم مشهد از اينکه‌ اوجلان را در افريقا می‌ربايند به‌ خيابانها می‌ريزند و دست به‌ تظاهرات می‌زنند، آنطورکه‌ در مهاباد، سنندج و ... شاهد آن بوديم؟ آيا دو سوم محتوای نشريات استان فارس مربوط به‌ رويدادهای کردستان عراق و ترکيه‌ است، آنطور که‌ در نشريات کردستان ايران به‌ ويژه‌ در سالهای پيش شاهد آن بوديم؟ آيا مردم اصفهان در طرفداری از قانون اساسی فدراتيو عراق به‌ خيابانها ريختند و شادی کردند و از سوی حکومت »ايران« قلع و قمع شدند و يا مردم مهاباد؟ ... از اين »آيا‌«ها بسيار زياد است و در مورد آنها مکرر گفته‌ و نوشته‌ شده‌ است. اما برای آقای نعمت‌پور، ما همچنان جزو »ملت ايران« رضاخانی هستيم و از خود نمی‌پرسند که‌ چرا اگر چنين است جنبش ملی در کردستان وجود دارد و اين چنين از مقبوليت برخوردار است و اساساً ستم ملی چه‌ معنا و مفهومی در داخل يک »ملت« پيدا می‌کند. يا اينکه‌ ايشان می‌گويند که‌ ستم ملی هم وجود ندارد و اختراع بيگانگان است (آنطور که‌ مناديان و مدعيان »ملت« ايران می‌گويند)؟!


احزاب کردی و »تهديدات« خانم کلينتون

افکار عمومی در جريان است که‌ خانم هيلری کلينتون سرگرم مبارزه‌ی درون حزبی کانديداتوری انتخاباتی است و هنوز حتی نامزد حزب متبوع خود نيز نيست. هيچ کس و جريانی حرفهای چنين کانديداهايی را در مبارزات انتخاباتی صددرصد جدی نمی‌گيرد، چه‌ برسد به‌ اينکه‌ اعلاميه‌ و اطلاعيه‌ی مجزا‌ نيز در مورد محتوای آن صادر کند.

ای کاش آقای نعمت‌پور ليست اين اعتراضات و اعلاميه‌ها و اطلاعيه‌های اپوزيسيون را در مورد »تهديدات« ادعايی خانم کلينتون بر عليه‌ »ايران« در اختيار افکار عمومی می‌گذاشتند، تا مردم ببينند اينان چه‌ صيغه‌هايی هستند. من سايت »کارآنلاين« خود آقای نعمت‌پور را وارسی کردم و در آن اطلاعيه‌ و اعلاميه‌ای بر عليه‌ سخنان »تهديدآميز« خانم کلينتون نيافتم. شايد مقصود آقای نعمت‌پور از »اپوزيسيون« داريوش همايون‌ها باشد که‌ به‌ تازگی »ضدآمريکايی‌« هم شده‌ است و لابد عضو بالقوه‌ی »جبهه‌ی متحد خلق«.

وانگهی، احزاب کردستان ايران ـ بر خلاف ادعای آقای نعمت‌پور ـ نظر يکسانی در ارتباط با نزاع و کشمکشهای حکومت ايران و ايالات متحده‌ ندارند. برای نمونه موضع‌ سازمان کردستان حزب کمونيست ايران ـ کومه‌له‌ در قبال آن بسيار روشن است و ادبيات آن پر از تبليغات بر عليه‌ آمريکا و نزديکی‌های ادعايی احزاب کردی به‌ اين کشور می‌باشد. در برخی از روزها دو سوم اخبار تلويزيون کو‌مه‌له‌ مربوط به‌ »کشتار در عراق« است و انداختن اين تصور اشتباه‌ به‌ اذهان که‌ گويا مسبب همه‌ی اين نابسامانيها و قتل عامها آمريکايی‌ها هستند و آنچه‌ را در عراق می‌بينيم »مبارزه‌ی مردم« اين کشور است بر عليه‌ اين اشغال! بنابراين غلط يا درست، آنها موضعی دارند که‌ علی‌القاعده‌ نمی‌تواند مورد نکوهش مدافعان »ملت ايران«، چون آقای نعمت‌پور، باشد و از نظر آنها دور مانده‌ باشد.

اما واقعيت امر اين است که‌ طيفهای ديگر کومه‌له‌ و هر دو حزب دمکرات کردستان با عينک راستگرايانه‌ی ناسيوناليسم »ايرانی« و مدافعان »ملت ايران« و »مبارزان ضد امپرياليستی« به‌ کشمکش آمريکا و حکومت ايران برخورد نمی‌کنند. و صد البته‌ اين درست است. آنها به‌ درستی تلاش می‌کنند در دام شعارهای ضدآمريکايی رژيم اسلامی ايران نيافتند. آنها می‌دانند که‌ ضديت حکومت اسلامی ايران با آمريکا ضديتی ارتجاعی و ضد منافع مردم ايران است، ضديتی است که‌ نه‌ مردم ايران، بلکه‌ جاه‌طلبي‌های ايدئولوژيک و امپرياليستی خود دولت ايران در آن نقش تعيين‌کننده‌ دارد. برخورد آنها با بسياری از مقولات، از جمله‌ همين نزاع، از موضع و زاويه‌ی منافع ملی و استراتژيک مردم کردستان ايران است، منافعی که‌ با منافع ديگر مردم ايران ضديت ندارد، اما الزاماً با قرائت ضددمکراتيک ناسيوناليسم »ايرانی« از اين منافع هم‌آوا نيست و نمی‌تواند باشد.

(يک خاطره‌: آن هنگام که‌ آمريکا بر عليه‌ رژيم صدام حسين وارد جنگ شد، من در دانشگاه‌ بحث گرمی با يکی از استادانم که‌ از قضای روزگار چپ و سوسياليست و پاسيفيست (صلح‌گرا) و از بنيانگزاران حزب سبزها هم بود، داشتم. من موضعی ضدآمريکايی و ضد‌جنگ داشتم. وی پرسيد: »آيا به‌ نظر شما انقلابيون و کمونيستها و سوسيال‌دمکراتهای آن هنگام آلمان و ژاپن مخالف اين بودند که‌ به‌ قول شما امپرياليسم آمريکا به‌ حکومتشان حمله‌ کند و آنها را از شر فاشيسم اين دو کشور نجات دهد؟ آيا شما حکومت صدام حسين را به‌ يک حکومت مثلاً طرفدار آمريکا ترجيح می‌دهيد؟!« گفتم: »نه‌. مشکل من اين است که‌ آمريکا در اين جنگ تنها منافع خود را دنبال می‌کند و در پی دمکراسی و رهايی مردم عراق نيست. « وی پاسخ داد: »البته‌ که‌ درست می‌گوئيد. اما مگر می‌شود غير از اين باشد؟ چرا آمريکا بايد برای شما دمکراسی و رهائی بياورد؟ اين کشور تنها در انديشه‌ی منافع خاص خود است. اما آيا شما در ضديت با معجون فاشيستی چون صدام حسين هم نمی‌توانيد با آن کشور منافع مشترک و مقطعی داشته‌ باشيد؟ وانگهی، مگر هر جنگی به‌ خودی خود قابل نکوهش است؟ آيا کسی ـ حتی در آمريکا ـ پيدا می‌شود بگويد که‌ ويتنامی‌ها کار اشتباهی کردند بر عليه‌ آمريکا مقاومت مسلحانه‌ نمودند؟ و يا امروز کسی از مردم آلمان و ژاپن و ايتاليا دولت آمريکا و متفقين را متهم می‌کند که‌ چرا به‌ کشورشان حمله‌ کردند و باعث اين همه‌ ويرانی گرديد؟ خوب، اکنون نيز دولت آمريکا به‌ هر حال عليه‌ دولتی می‌جنگد که‌ دو بار کشورهای همسايه‌ را مورد حمله‌ قرار داده‌، سالهاست که‌ به‌ کشتار انقلابيون مخصوصاً کردستان می‌پردازد و فجايعی چون جلبجه‌ را خلق کرده است‌. آيا در شرايطی که‌ اپوزيسيون توان براندازی اين رژيم با اين سابقه‌ و ماهيت را ندارد، ما بايد در مقابل حکومتی ايستادگی کنيم که‌ ـ حال به‌ هر دليل و انگيزه‌ای ـ اين کار را انجام ميدهد؟ ... « اين سخنان موضع مخالفت آن گونه‌ی من با جنگ آمريکا بر عليه‌ رژيم عراق را تغيير داد. اين درحاليست که‌ امروزه‌ برخی از اپوزيسيون ايرانی قتل‌عام اسلامگرايان شيعه‌ و سنی و ناسيوناليستهای عراق از همديگر و از مردم را باوسطه‌ و بلاواسطه‌ به‌ حمله‌ی آمريکايی‌ها به‌ آن کشور مربوط می‌دانند!!)


کردستان و جنگ احتمالی حکومتهای ايران و ايالات متحده‌؟

من بالشخصه‌ خود را يک انسان پاسيفيست و علی‌الاصول ضدجنگ و حتی مخالف جنگ چريکی و مبارزه‌ی مسلحانه‌ می‌دانم و به‌ ويژه‌ شرکت در جنگهاي استعماری، امپرياليستی و بين کشورهای ارتجاعی و ديکتاتوری را نادرست تلقی می‌کنم. لذا چنانچه‌ خارج از ميل و اراده‌ی من جنگی بين حکومت ايران و حکومت ايالات متحده‌ روی دهد، به‌ هر حال به‌ سرباز حکومت ايران در اين جنگ ارتجاعی و امپرياليستی به‌ نام دفاع از »ملت ايران« و »ميهن هزاران ساله‌« که‌ چيزی جز دفاع از حاکميت حکومت اسلامی ايران نخواهد بود، تبديل نخواهم شد، آنهم در جنگی که‌ رژيم ايران آتش آن را برافروخته و ميدان آن را تعيين کرده‌‌ باشد. يقين دارم که‌ چنانچه‌ جنگی بر عليه‌ حکومت ايران رخ دهد، مردم ايران و به‌ ويژه‌ کردستان ايران نيز به‌ گوشت دم توپ طرفين تبديل نخواهند شد و اكثريت قريب به‌ اتفاق آنها نظاره‌گر اوضاع خواهند ماند، تا نتيجه‌ی جنگ روشن شود. طبق برداشت من از افکار عمومی داخل ايران، مردم ـ برخلاف »اپوزيسيون« خارج از کشور ـ بدليل قطع اميد از تغيير اوضاع و استحاله‌ی رژيم‌ از داخل و توسط اپوزيسيون به‌ تغيير از خارج بسيار اميد بسته‌اند، لذا سينه‌ی خود را برای دفاع از حکومت ايران سپر نخواهند نمود. و باز با شفافيت‌ گفته‌ شود که‌ اگر چنين جنگی دربگيرد ـ که‌ همانطور که‌ گفته‌ شد احتمال آن بسيار بسيار ضعيف است ـ به‌ اعتقاد من مردم ايران به‌ دليل رنج بزرگی که‌ در اين سه‌ دهه‌ کشيده‌اند، نفعی در آن نخواهند ديد که‌ حکومت ايران از آن ظفرمند بيرون آيد. لذا به‌ خصوص مردم کردستان تلاش خواهند نمود که‌ مبارزه‌ی خود بر عليه‌ حاکميت را در بعد نظامی وسعت نيز بخشند، تا شايد حمله‌ی آمريکا به‌ آن حکومت سببی گردد که‌ از شر آن خلاص شوند. آنچه‌ که‌ گفته‌ شد اميد و آرزوی من نيست، بلکه‌ ارزيابی عينی‌ از افکار عمومی داخل است.

*********

خلاصه‌ی کلام، مردم کردستان در دامی که‌ حکومت اسلامی ايران می‌گستراند، نمی‌افتند و در جنگ احتمالی که‌ برمی‌افروزد شرکت نمی‌کنند، حتی در کارزار تبليغاتی و مقدماتی آن. آنها بر اين امر واقفند که‌ بوق و کرنای دستگاه‌ تبليغاتی آن از جمله‌ در خدمت به‌ انحراف کشاندن اذهان توده‌ها از مشکلات واقعی‌شان می‌باشد که‌ امروزه‌ به‌ ويژه‌ از لحاظ تورم لجام‌گسيخته‌ زندگی را بر آنها تباه‌ کرده‌ است.

و اما‌ پرسشی که‌ در ذهن من بدون پاسخ می‌ماند اين است که‌ آيا اين هشدار آقای فرخ نعمت‌پور با اين ادبيات و ترمولوژی را نمی‌توان به‌ مثابه‌ی نوستالژی و رجعت ديرهنگام به‌ »مبارزه‌ی ضدامپرياليستی« دوران آقای فرخ نگهدار تلقی نمود.

11 مه‌ 2008

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 22:53  توسط دردنوشت  | 

 در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار : سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد چون ؛ در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه
+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 0:13  توسط دردنوشت  | 

چند شب پیش در بخش فارسی تلویزیون تیشک فیلم زیبایی تحت عنوان "سیاهی لشکرها" به نمایش گذاشته شد. فیلم سیاهی لشکرها به خاطر عنوانی که داشت برایم جالب بود .اصولا این اصطلاح می تواند بسیار تکان دهنده باشدو حرفهای زیادی را در ورای خود برای گفتن داشته باشد و جای مبا حث زیادی رانیز برای بیننده بازبگذارد  که من با بهره گیری از همین  می خواهم  به آنچه که در خلال مشاهده این فیلم زیبا ذهنم را متوجه خود کرد، اشاراتی داشته باشم.

از نقطه نظر من این فیلم نه تنها آئینه تمام نمایی از گرفتاریهایی که گروه فراموش شده ای به نام "سیاهی لشکرها"  درعرصه سینما خصوصا در سینمای ایران در دو مقطع زمانی مختلف داشتند ، بود ،  بلکه بسیار هوشمندانه توانسته بود وضعیت اسفناک قشرهای پایین اجتماعی را نیز در ارتباط با صنعت" سیاهی لشکری" با مهارت کامل به تصویر بکشد.

بخش اول فیلم در یک قهوه خانه قدیمی و سنتی بنام قهو خانه"ارباب جمشید" بازسازی گردیده بود پاتوق سیاهی لشکر های نا امید ی که عاشق بودند .سیاهی لشکرانی که با این فیلم بعد از سالها و دهه ها توفیقی یافته بودند که اینبار نه به عنوان سیاهی لشکر بلکه به عنوان بازیگرانی واقعی البته به شرح و حال سیاهی لشکری خود بپردازند. سیاهی لشکر ها ادعاهای مختلفی در مورد خود داشتند اما در عشق به سینما و ناکامی هایشان مشترک بودند . اغلبشان ناکامی شان را در عرصه سینما به نبود " پارتی" نسبت می دادند و به اینکه حمایت گری نداشتند تا به مقصد برسند و تعدادی نیز به بدشانسی هایی نظیر "کنده شدن دم مارمولک" و "گریه نکردن به موقع بچه" و غیره... طوری که سالهای سال در این عشق سوختند و به جایی هم نرسیدند . و حتی عشق به سینما عشق به چیز های دیگر زندگی را نیز از آنها گرفته بود! در این میان آنکه بیش ازهمه مشاهده اش  دل را به درد می آورد و نظر ها را به خود می کشید  "چارلی چاپلین" آن اجتماع فراموش شده بود  . کسی که در راه چارلی چاپلین شدن " خود " را به فراموشی سپرده و دیگر یک چارلی چاپلین بود اما فقط و فقط چارلی چاپلین قهوه خانه ارباب جمشید.

نا حقی ،نابرابری در شهرت و دستمزد ، در حاشیه بودن همیشگی ، نبود بیمه مالی و جانی ، نبود هیچ گونه گارانتی کاری و از همه مهمتر سوء استفاده های مطلق کارگردانان از این گروه همه و همه دست به دست هم داده بود تا از سیاهی لشکرها چهره های رقت باری بسازد و ذهن را به پرداختن به این موضوع فراموش شده سوق دهد. در لابلای گفتارها نامی هم از کارگردانان و هنرپیشه های مشهور برده می شود . از کیا رستمی و از محسن مخمل بافی که با دادن وعده های دروغین به زندانیان سیاسی عادل آباد شیراز از آنان به عنوان سیاهی لشکر  بهره برداری کاری کرد. تا شهرت و اعتبار خود را رونق ببخشد و پول بیشتری به جیب زند! همین کارگردانان شاید به علت عدم اجازه اکران برای یکی دو تا از فیلم هایشان از نظر عامه مردم به "قهرمانان" مخالف دولت هم تبدیل شده اند و از این بازیهای زیرکانه نیز چه سود ها که نبرده اند !

خلاصه سیاهی لشکر هایی که از نظر آنها ارزشی برابر با "هیچ" دارند و در صورت نبودشان این فیلم ها هستند که "هیچ" می شوند ، و بودشان نیز بهبودی در وضعشان ایجاد نمیکند ، قربانیان واقعی عرصه فیلم هستند و فیلم سیاهای لشکر ها به خوبی این آرزومندان فراموش شده را به تصویر کشیده است.

 

بخش دوم فیلم که از نظر من حق تعمق بیشتری را می طلبد و می توان آن را به ابعاد دیگری از رنجهای این اجتماع پیوند داد ، متشکل از صحنه هایی است که در آن یک دلال سینما در جستجوی سیاهی لشکر ها به زاغه نشینها می رود به جایی که می داند تنها جایی است که انسانهایش آن دستمزد ناچیز و آن نقش های منفعل را در آرزوی به چنگ آوردن قرص نانی می پذیرند. دیدن انهمه چهره جوان ومغموم و آن همه نیرو و انرژی کار که ذره ذره در آن زاغه ها مستهلک می شدند ، درد ناک است ! چهره هایی که آرزومندانه به دنبال او راه افتاد ه اند که شاید فرجی باشد و بر خلاف گروه اول نه به عشق به سینما بلکه به عشق آوردن تکه نانی بر سر سفره خالی کودکانشان حاضر به پذیرفتن هر پیشنهادی هستند. شرایط مطرح می شود شرایطی که در آن سیاهی لشکر ها هیچ حق انتخابی ندارند . نوع لباس ، نقش ، و مهمتر از آن دستمزدی که شاید فقط معادل دو کیلو "گوجه فرنگی" برای یک روز کامل کاری بود!  یکی در این میان اعتراض ضعیفی دارد اما با پاسخ بی قیدانه ای که " می توانی بازی نکنی" ! رو به رو می شود انگار که "حق انتخاب" فقط در این مورد با او بود. بناچار سررا پایین انداخته و به گروه سیاهی لشکر ها می پیوندد.

اغلب سیاهی لشکر ها در این بخش از فیلم لرها ، کردها ، ترکها و افغانهایی هستند که به امید یافتن زندگی بهتر به پایتخت آمد ه اند و در آن زاغه نشین ها مامن گرفته اند. هر چند دلال سینما تفکیک ملیتها را در فیلم ممنوع می کند اما این تفکیک اشکار از نظر بیننده پنهان نمی ماند همانگونه که نگاه مردسالارانه آن اجتماع درگیر در فیلم هم که نسبت به مشاهده نقش آن زن متعجب است نیز ذهن را به خود می کشد و این جمله تمجید آمیز از یکی از مردان هنگامی که زن در مورد خودش و کارش توضیح می دهد نیز نادیده گرفته نمی شود که می گوید" مثل مرد کار می کنی " گویی که یک زن هرگز نمی تواند مستقل از "مرد" بودن "زن" باشد !!

و اما  کلمات لر ، کرد ،ترک  و افغانی در این فیلم به سادگی رهایم نمی کنند و ذهنم دوباره متوجه مفهوم سیاهی لشکرها می شود . ملیت هایی که هرگز نقش های اول و ثانی را در سناریوی فیلم "ایران " نداشته اند . ملیتهایی که کارگردانان سود جوی سرزمینمان حق انتخابی به آنان نداده اند و همچنان سیاهی لشکر مانده اند و مامن شان یا قهوه خانه "ارباب جمشید" است و یا زاغه نشینی ها. حق تعیین لباس را برای خود، حق تعیین زبان و حق اظهار نظر را حتی در کمترین بودجه های اختصاص داده شده به سرزمینهایشان نداشته اند و در عوض به بدترین شیوه مورد بهر ه برداری قرار گرفته اند تا فیلم با عظمتی به نام "ایران"  از آنان ساخته شود . فیلمی که نبود آنها کوچکش می کند و بودشان نیز به آن عظمت می بخشد بدون آنکه از این عظمت سودی به آنان برسد . سود این فیلم از آن" خودی" هاست . و از آن آنانی که بقول سیاهی لشکرهای قهوه خانه ارباب جمشید " پارتی " دارند و حمایت می شوند .به کلمات خودی بودن و پارتی  که میرسم با خود میگویم نه ! نه تنها اقلیتها بلکه تمام آنهایی که مخالفان تبعیض اند و تمام آنهایی که بدنبال حقوق بشرند  سیاهی لشکرانی هستند که از نگاه کارگردانان فیلم " ایران" در حاشیه قرار گرفته اند . همانهایی که "سیاهی لشکر" خواهند ماند مگر آنکه برخیزند ودیگر جلوی دوربین این سود جویان نروند!!!

 

 

 

  

      

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 10:4  توسط دردنوشت  | 

آقا معلم در بند !

منهم اگر "شرعا "  و "عرفا " گناه نباشد

خانم معلمی از صنف توام

و با اندیشه هایی از جنس اندیشه های تو

اما نه ! شک دارم که به آن پاکی و زلالی باشم .

و شک دارم که شاگردانم به خوبی

 شاگردان معلم در بندی باشند

 که به قیمت جان درسشان داده است

معلمی که در چار دیوارهای بلند

زندان رجایی شهر برای "کوروش"

آن قربانی فقر میگرید و

 دلش برای گل خوردن از پسرکان خود

تنگ شده

و چقدر رویای پسرکانش را

هر چند به "نومیدی" دوست می دارد.

و اندیشه های پاکش نمی گذارند

به رویا ها و لیلا ها پشت کند.

   

 

بگذار من هم با ذغال

نه ! نه! با ذغال ! نه

 با روژ لب شکسته

 در جیب روپوش سیاه مریم

از ترس آن ناظم اخمو که خوب

می شناسیمش

درس" کوکب خانم" را

خط قرمزی بکشم تا

بگویم" عمه قزی" شدن

 دیگر رسم نیست

 

من هم دلم تنگ است

من هم خسته از منطق تفریق ها و تبعیض ها

درس ریاضیات را زیر آن سنگ می گذارم

و در شیمی دنبال ماده ای هستم تا

نگذارد دخترکان آفتاب در ایفای نقش

"جنس دومی" خویش ٬ جوان نشده

 پیر شوند.

 

آیا ممکن است؟!!!!

 

وای که اینجا میان کودکی و نه سالگی

 چه فاصله ی حقیریست!!!!!

میان بی گناهی و گناهکار شدن

 در این" تلخ سرزمین"

 چه فاصله ی حقیریست!!!

و میان زندگی نکرده های به مرگ محکوم شده

چه زمان 7 دقیقه ای حقیریست!!!

 

 

 

 

 

و آن که از عشق می گوید

و به انتظار معجزه ای

 در یافتن یک جفت کفش نو و

 سفره ای از نقل و  شیرینیست

و می خواهد به جای مادر "دایه " بگوید و بنویسد

چه جنایتکار بزرگیست که جز

به مرگ " محکوم" نمی شود !!!!

وای  که در این "سیاه زمین " ٬

"امنیت ملی" چه ارتفاع حقیری دارد!

که همه چیز به خطر میاندازدش!

همه چیز

همه چیز

کارگر نالان از فقرش

زن محروم از "حق بدنش"

چه زود حق شلاق می گیرند!

 

و رقصند ه های راضی به سیمفونی طبیعت

دست و پای بریده  خود را

 به جای" نفت بر سر سفره شان " کادو می گیرند!!

وای که چه خوب گفتی

 میان دوست داشتن

 لیلاها و رویا ها

و مصیبت مرد گشتن

میان خند ه های کودکی

و گریستن از غم نان

چه فاصله حقیری ست!!!

 

وای که درسم چه عقب است !

هنوز به شاگردانم نگفته ام

 از درس چند تا چند زندگی امتحان است

هنوز به آنها نگفته ام مصیبت جنس دوم بودن

 در سرزمین اهورا مزدا

مصیبتی به

چند سکه اسیر شدن است!!

و تاج بنفشه بر سر نهادن تا کجا در هزار توی

گم شدن است !

 

وای که درسم چه عقب است !

هنوز دخترکانم نمی دنند

قامت زیبایشان" شرم آور"است!

گیسوان زیبایشان در معرض دید

خورشید خانوم هم

 "حرام " است !

و آرزوی پوشیدن شنل قرمز رنگ و

گل زرد بر سر نهادن

اقدام علیه " امنیت ملی  " است!

 

 

هنوز به فرشتگان خود نگفته ام

 کشتگاهی خواهند شد

برای هر بذر نا مطلوبی!

و به چند سکه و اندی

تازیانه خوردن را خواهند آموخت!

 

درسم از" ترسم" عقب است !

ترسم از آن روزی است که اگر دخترانم

درسشان را دوست نداشتند

به جای نوشتن " کاش دختر به دنیا نمی آمدیم"

بنویسند

کاش زاده نمی شدیم.

 

 

 

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 10:1  توسط دردنوشت  | 

زندگی قمار است ، ماجراست، انسان یا می برد یا می بازد، زندگی معرکه ای ست که پایان ندارد وقتی صدای  کسی ضعیف و خاموش شد ، صدایی جوانتر و نیرومندتر رشته بقیه داستان  را می گیرد و ادامه می دهد.

رمان "پر" اثر ماتسن

 

 

اگر سیاره ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد ، مشکل است تصور کنیم که هر مرد یا زنی دارای مجموعه ای از حرکات منحصر به خود باشد از نظر علم حساب این امکان پذیر نیست . بدون کمترین شکی  ، در جهان تعداد حرکات به مراتب از تعداد افراد کمتر است . این دریافت ما را به نتیجه گیری تکان دهنده ای سوق می دهد : حرکت از یک فرد فردی تر است . می توانیم آن را به صورت این عبارت کوتاه در بیاوریم" مردم زیاد ، حرکات کم".       میلان کوندرا

 

و باز هم میلان کوندرا می گوید: در جهان ما صورتهای زیادی وجود دارد و این صورتها بیش از پیش مانند هم هستند . برای یک فرد مشکل است اصالت خویش را تثبیت کند و به یگانگی بی نظیر خود متقاعد شود . برای پرورش یگانگی خود دو روش وجود دارد : روش جمع و روش تفریق. بعضی هر آنچه را که جنبه خارجی دارد و عاریتی ست از خویشتن خویش تفریق می کنند تا به ماهیت ناب خود نزدیکتر شوند (حتی با قبول این خطر که رقم صفر به پایین تفریق راه یابد)

عده ای دیگر ، بر عکس، برای آنکه خویشتن خویش را هر چه بیشتر قابل دیدن ، قابل درک، گرفتنی و بزرگ کنند، پیوسته صفات هر چه بیشتری را به آن جمع می کنند و می کوشند خود را با آن صفات یکسان کنند (حتی با قبول این خطر که ماهیت خویشتن خویش را در زیر صفات جمع شده مدفون سازند).

 

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 10:0  توسط دردنوشت  | 

رهنمون نرم تو روی هر آنچه که کرده ام و هر آنچه انجام می دهم و انچه که خواهم کرد تاثیر بی شمار گذاشته است.

روح مهربان تو شکلی پاک نشدنی روی تمام  آنچه بود ه ام ، می شوم، و خواهم بود ،حک کرده است.

پس تو قسمتی از تمام به پایان رسیده های منی و هر آنچه من به پایان خواهم رساند .

پس این است سبب ودرست در آن زمان که من همسایه ام را یاری می کنم دست یاری تو نیز آنجا حضور دارد .

و زمانی که درد دوستی را تسکین می دهم او به تو نیز دین پیدا میکند.

و آن زمان که چه با گفتارم و چه با کرداری به کودکی راه برتر را می نمایانم به یکباره تو آن معلم کوچ کرده می شوی.

از ینکه هر آنچه انجام می دهم پژواک ارزشمند آموخته های توست و تصحیح هر غفلتی نیز.

قلبی که من روشنش کنم ،هدیه ای که من به اشتراکش بگذارم و یا باری را که من سبکش کنم همه اینها پیشکشی کوچکی است که من به تومی دهم!

زیرا که تو به من زندگی دادی ، و از آن ارزشمند تر اینکه درس چگونه زیستن را!

تو جوی آبی هستی که در آن هر آنچه را که من از حیاتم در روی زمین باید می داشتم ، جاری ست!

برای تمام آنچه که هستی و تمام آنچه که هستم.

متشکرم مامان.

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 9:59  توسط دردنوشت  | 

 

اینگونه شنیده شد که وبلاگنویسان ایرانی و معلمین قصد دارند یا داشته اند که روز 12 اردیبهشت را که سالهاست از طرف رژیم نام روزمعلم به خود گرفته است ، روز فرزاد کمانگر بنامند !!!!!!!! ضمن احترام نهادن به این ایده ارزشمند و این اتحاد ذکر نکاتی را در اینجا ضروری می بینم . بیایید فراموش نکنیم که این روز، روز مرگ یکی از مهمترین نیروهای فکری رژیم اسلامی بوده و استدعا می شود که پاکی و جاودانگی فرزاد کمانگر را به مرگ مطهری آلوده نکنیم! هر چند که نمی توان پیش بینی نمود که اگر او در قید حیات بود با آنهمه شعار فریبنده ای که در کتابهایش عنوان نموده است در مقابل جنایات رژیم چه موضعی را به ظاهر اتخاذ می نمود ولی آنچه مسلم است مورد احترام بودن او از جانب رژیم و شخص خمینی بیانگر این می تواند باشد که اگر او هم می بود هیچ تاج گلی را نثار این ملت نمی کرد. حال از این بگذریم که پشت سر مرده حرف نزنیم !!!

در تمامی دنیا روز 13 مهر را که مصادف است با 5 اکتبر روز معلم نام نهاده اند و این یک مناسبت بین المللی است چرا که در 1994 در شهر ژنوزمانی که یونسکو پیشنهاد جهانی کردن آن را ارائه داد هیئت ایرانی که عبارت بودند از سیروس ناصری، غفرانی ، نادر قورچیان ، عباس صدری ،محمود مهر محمدی و حسین معینی به این پیشنهاد رای مثبت دادند و این روز با حضور تقریبا همه کشورهای دنیا  روز معلم نام گرفت.اما اساسا چگونه می شود که رژیم حاکم  که تقریبا امضا کننده اکثر موافقتنامه ها و معاهدات بین المللی است در کشور خود ،خود را ملزم به رعایت آن نمی بیند ؟!!! آیا غیر از این است که از جهانی شدن در هر عرصه ای هراسناک است و از نگاه جهانیان به خود و سهل انگاریها و اهمال تعمدانه ای که به تمامی قشرهای اجتماعی کشور دارد نگران است و گریزان!! اما از طرفی هم اگر از حق نگذریم این روزها واقعاهم نباید در ایران مصادف با مناسبتهای جهانی باشد زیرا باید پذیرفت که در هر زمینه ای کشور مادچار یک عقب ماندگی است .مگر غیر از این است که درد و رنج و محنتی که معلمین ایران متحمل می شوند بسیار بیشتر و متفاوت تر از معلمین غیر ایرانی است ! در کجای دنیا معلمین اینگونه تحقیر می شوند به بند کشیده می شوند و به مرگ محکوم می شوند ؟ در کجای دنیا معلمی را که از سفره خالی شاگردش  می گرید و درد  "کوروش" اش را که از سر فقر و در غم نان می میرد ،فریاد می زند ، می گیرند و به بند می کشند و فقط در 7 دقیقه محکوم به مرگش می کنند؟!!!!!!!!

فراموش نکنیم که

در این روز معلمین ایرانی بیش از هر زمان دیگری به یاد کمبودها و نا معادلات پیچیده و حل ناشدنی زندگی خود می افتند ! کمبود های بی نظیری که باید هم روز خاصی به آن تعلق بگیرد تا اگر مانند همیشه به پشت گوش انداخته شود دنیا آن را زیاد احساس نکند مانند هر روز دیگری که تعمدا متفاوت است با روزهای مشابه آن در دنیا. همانگونه که روز 8 مارس نیز اساسا به عنوان روز جهانی زن در ایران نه تنها معرفی نشده بلکه همانند روز 13 مهر ، در هیچ تقویم ایرانی نیز به آن اشاره نشده است!! رژیم ایران برای حفظ خود هزینه های مادی و فکری زیادی متحمل گردیده و می شود و این مائیم که هنوز اندر خم یک کوچه از این هزار توئیم !! نقش دورویانه و نفاق بر انگیز رژیم را حتی در اعیاد مذهبی هم می بینیم . چند عید از عید های رمضان را به خاطر می آورید که با سایر کشورهای مسلمان جهان به عید گرفته باشید؟!!!! این رژیم سیاهکار تر از این است که جرات نماید 8 مارس را روز زن بخواند و هراسناکتر از آن که 13 مهر را روز معلم !! 

 بسیار جای تاسف است که روز 12 اردیبهشت که روز تایید شده رژیم به عنوان روز معلم است را به فرزاد کمانگری تبریک بگوییم که در زندان همین جلادان به مرگ محکومش می کنند فرزاد کمانگر "تئوریسین" نظام نیست او فقط یک معلم است یک مبارز و یک جاودانه مرد است . من معلم، جاودانگی او را با تباهی 12 اردیبهشت  معامله نخواهم کرد.                                                     

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 9:57  توسط دردنوشت  | 

آنچه که باعث تاسف است این است که حاصل این انقلاب بزرگ و ضروری که همه مردم و همه گروههای خاص سیاسی در آن دخالت داشتند نصیب عده ای بنیاد گرا گردید که صد البته نمی توان نقش آمریکا را که ترس از نفوذ چپ و قدرت شوروی آن زمان داشت را در علم کردن آیت الله خمینی و استفاده کردن به موقع  از باورهای دینی مردم در منحرف کردن انقلاب مردمی دست کم گرفت. پس در واقع انقلابی که مردم با آن همه جانفشانی و آنهمه امیدی که به آن داشتند در اثر غفلت و کم تجربگی و روشنگری کم مردم و قدرت کم گروههای سیاسی به علت در اختیار داشتن گروه معدودی روشنفکرو شاید هم سرمست از پیروزیی که به عمل آمده بود به آسانی در اختیار گروهی قرار گرفت که نقش کمتری در آن داشته و به قول جنابعالی خودشان هم در فکر رسیدن به چنین توفیقی نبودند.

 

اما به باور من انقلاب تمام نشد و ادامه یافت طوریکه تغییرهای ایجاد شده در باورها و اذهان مردم بعد از گذشت سه دهه از انقلاب بسیار شگرف بوده و به یکی دو مثال از این تغییرات می توانیم اشاره کنیم مثلا  می توان گفت برخلاف سایر کشورهای اسلامی٬ مردم ایران از شدت انزجاری که در طول این دوره از دین پیدا کرده اند دیگر به آن به عنوان کلیدی در جهت حل مشکلات اجتماعی٬ اقتصادی و غیره نگاه نمی کنند و این واقعا دستاورد مهمی است زیرا حذف دین از عرصه سیاست و بازگشت آن به زندگی خصوصی مردم ٬که البته در مورد ایرانیان باید گفت که دین دیگر از زندگی خصوصی آنها هم رفته رفته حذف می شود ٬راه را برای روشن گری و روشن بینی مردم باز کرده و این توفیق بزرگ را به اجبار باید مدیون عملکردهای غلط جمهوری اسلامی باشیم. نیز روند این پیشرفت فکری در جامعه زنان هم به همین منوال بوده هر چند که زنان در کل  قربانی ارتجاع و مشکلات و معضلات ناشی از آن بوده اند لیکن زن روشن فکر ایرانی در مقایسه با زنان جوامع اسلامی و حتی میتوان به جرات ادعا کرد در مقایسه با زن اروپایی به دستاوردهای فکری ارزشمندی رسیده و در عین حال که آزادی را در بیان و پوشش وابعاد دیگر  حق خود می داند و برای حق و حقوق خود مبارزه می کند٬ از پرداختن به ظواهری که اغلب زنان ایرانی مقیم در اروپا درگیر و گرفتار آن هستند نیز بیزار است و از بسیاری جنبه ها از آنان پیشی گرفته است .