چند شب پیش در بخش فارسی تلویزیون تیشک فیلم زیبایی تحت عنوان "سیاهی لشکرها" به نمایش گذاشته شد. فیلم سیاهی لشکرها به خاطر عنوانی که داشت برایم جالب بود .اصولا این اصطلاح می تواند بسیار تکان دهنده باشدو حرفهای زیادی را در ورای خود برای گفتن داشته باشد و جای مبا حث زیادی رانیز برای بیننده بازبگذارد که من با بهره گیری از همین می خواهم به آنچه که در خلال مشاهده این فیلم زیبا ذهنم را متوجه خود کرد، اشاراتی داشته باشم.
از نقطه نظر من این فیلم نه تنها آئینه تمام نمایی از گرفتاریهایی که گروه فراموش شده ای به نام "سیاهی لشکرها" درعرصه سینما خصوصا در سینمای ایران در دو مقطع زمانی مختلف داشتند ، بود ، بلکه بسیار هوشمندانه توانسته بود وضعیت اسفناک قشرهای پایین اجتماعی را نیز در ارتباط با صنعت" سیاهی لشکری" با مهارت کامل به تصویر بکشد.
بخش اول فیلم در یک قهوه خانه قدیمی و سنتی بنام قهو خانه"ارباب جمشید" بازسازی گردیده بود پاتوق سیاهی لشکر های نا امید ی که عاشق بودند .سیاهی لشکرانی که با این فیلم بعد از سالها و دهه ها توفیقی یافته بودند که اینبار نه به عنوان سیاهی لشکر بلکه به عنوان بازیگرانی واقعی البته به شرح و حال سیاهی لشکری خود بپردازند. سیاهی لشکر ها ادعاهای مختلفی در مورد خود داشتند اما در عشق به سینما و ناکامی هایشان مشترک بودند . اغلبشان ناکامی شان را در عرصه سینما به نبود " پارتی" نسبت می دادند و به اینکه حمایت گری نداشتند تا به مقصد برسند و تعدادی نیز به بدشانسی هایی نظیر "کنده شدن دم مارمولک" و "گریه نکردن به موقع بچه" و غیره... طوری که سالهای سال در این عشق سوختند و به جایی هم نرسیدند . و حتی عشق به سینما عشق به چیز های دیگر زندگی را نیز از آنها گرفته بود! در این میان آنکه بیش ازهمه مشاهده اش دل را به درد می آورد و نظر ها را به خود می کشید "چارلی چاپلین" آن اجتماع فراموش شده بود . کسی که در راه چارلی چاپلین شدن " خود " را به فراموشی سپرده و دیگر یک چارلی چاپلین بود اما فقط و فقط چارلی چاپلین قهوه خانه ارباب جمشید.
نا حقی ،نابرابری در شهرت و دستمزد ، در حاشیه بودن همیشگی ، نبود بیمه مالی و جانی ، نبود هیچ گونه گارانتی کاری و از همه مهمتر سوء استفاده های مطلق کارگردانان از این گروه همه و همه دست به دست هم داده بود تا از سیاهی لشکرها چهره های رقت باری بسازد و ذهن را به پرداختن به این موضوع فراموش شده سوق دهد. در لابلای گفتارها نامی هم از کارگردانان و هنرپیشه های مشهور برده می شود . از کیا رستمی و از محسن مخمل بافی که با دادن وعده های دروغین به زندانیان سیاسی عادل آباد شیراز از آنان به عنوان سیاهی لشکر بهره برداری کاری کرد. تا شهرت و اعتبار خود را رونق ببخشد و پول بیشتری به جیب زند! همین کارگردانان شاید به علت عدم اجازه اکران برای یکی دو تا از فیلم هایشان از نظر عامه مردم به "قهرمانان" مخالف دولت هم تبدیل شده اند و از این بازیهای زیرکانه نیز چه سود ها که نبرده اند !
خلاصه سیاهی لشکر هایی که از نظر آنها ارزشی برابر با "هیچ" دارند و در صورت نبودشان این فیلم ها هستند که "هیچ" می شوند ، و بودشان نیز بهبودی در وضعشان ایجاد نمیکند ، قربانیان واقعی عرصه فیلم هستند و فیلم سیاهای لشکر ها به خوبی این آرزومندان فراموش شده را به تصویر کشیده است.
بخش دوم فیلم که از نظر من حق تعمق بیشتری را می طلبد و می توان آن را به ابعاد دیگری از رنجهای این اجتماع پیوند داد ، متشکل از صحنه هایی است که در آن یک دلال سینما در جستجوی سیاهی لشکر ها به زاغه نشینها می رود به جایی که می داند تنها جایی است که انسانهایش آن دستمزد ناچیز و آن نقش های منفعل را در آرزوی به چنگ آوردن قرص نانی می پذیرند. دیدن انهمه چهره جوان ومغموم و آن همه نیرو و انرژی کار که ذره ذره در آن زاغه ها مستهلک می شدند ، درد ناک است ! چهره هایی که آرزومندانه به دنبال او راه افتاد ه اند که شاید فرجی باشد و بر خلاف گروه اول نه به عشق به سینما بلکه به عشق آوردن تکه نانی بر سر سفره خالی کودکانشان حاضر به پذیرفتن هر پیشنهادی هستند. شرایط مطرح می شود شرایطی که در آن سیاهی لشکر ها هیچ حق انتخابی ندارند . نوع لباس ، نقش ، و مهمتر از آن دستمزدی که شاید فقط معادل دو کیلو "گوجه فرنگی" برای یک روز کامل کاری بود! یکی در این میان اعتراض ضعیفی دارد اما با پاسخ بی قیدانه ای که " می توانی بازی نکنی" ! رو به رو می شود انگار که "حق انتخاب" فقط در این مورد با او بود. بناچار سررا پایین انداخته و به گروه سیاهی لشکر ها می پیوندد.
اغلب سیاهی لشکر ها در این بخش از فیلم لرها ، کردها ، ترکها و افغانهایی هستند که به امید یافتن زندگی بهتر به پایتخت آمد ه اند و در آن زاغه نشین ها مامن گرفته اند. هر چند دلال سینما تفکیک ملیتها را در فیلم ممنوع می کند اما این تفکیک اشکار از نظر بیننده پنهان نمی ماند همانگونه که نگاه مردسالارانه آن اجتماع درگیر در فیلم هم که نسبت به مشاهده نقش آن زن متعجب است نیز ذهن را به خود می کشد و این جمله تمجید آمیز از یکی از مردان هنگامی که زن در مورد خودش و کارش توضیح می دهد نیز نادیده گرفته نمی شود که می گوید" مثل مرد کار می کنی " گویی که یک زن هرگز نمی تواند مستقل از "مرد" بودن "زن" باشد !!
و اما کلمات لر ، کرد ،ترک و افغانی در این فیلم به سادگی رهایم نمی کنند و ذهنم دوباره متوجه مفهوم سیاهی لشکرها می شود . ملیت هایی که هرگز نقش های اول و ثانی را در سناریوی فیلم "ایران " نداشته اند . ملیتهایی که کارگردانان سود جوی سرزمینمان حق انتخابی به آنان نداده اند و همچنان سیاهی لشکر مانده اند و مامن شان یا قهوه خانه "ارباب جمشید" است و یا زاغه نشینی ها. حق تعیین لباس را برای خود، حق تعیین زبان و حق اظهار نظر را حتی در کمترین بودجه های اختصاص داده شده به سرزمینهایشان نداشته اند و در عوض به بدترین شیوه مورد بهر ه برداری قرار گرفته اند تا فیلم با عظمتی به نام "ایران" از آنان ساخته شود . فیلمی که نبود آنها کوچکش می کند و بودشان نیز به آن عظمت می بخشد بدون آنکه از این عظمت سودی به آنان برسد . سود این فیلم از آن" خودی" هاست . و از آن آنانی که بقول سیاهی لشکرهای قهوه خانه ارباب جمشید " پارتی " دارند و حمایت می شوند .به کلمات خودی بودن و پارتی که میرسم با خود میگویم نه ! نه تنها اقلیتها بلکه تمام آنهایی که مخالفان تبعیض اند و تمام آنهایی که بدنبال حقوق بشرند سیاهی لشکرانی هستند که از نگاه کارگردانان فیلم " ایران" در حاشیه قرار گرفته اند . همانهایی که "سیاهی لشکر" خواهند ماند مگر آنکه برخیزند ودیگر جلوی دوربین این سود جویان نروند!!!